شمس الدين محمد كوسج
34
برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )
به گاه خزان برگ با « 1 » باد تيز * كجا پاى دارد چو آرد ستيز « 2 » ؟ خروشيدن رود چندان بود * كه درياى جوشنده « 3 » پنهان بود كنون چون « 4 » برآرد سپهر آفتاب * بشويد جهان را به زر آب ناب ، تبيره برآيد ز درگاه شاه * به اسب اندر آيند يكسر سپاه ، بپوشند گردان به آهن ستور * منم شير و ايرانيان همچو گور شها مى خور اكنون و دل شاد دار * همه كار نابوده را باد دار « 5 » چو دى رفت و فردا نيامد « 6 » به پيش * مخور انده و دردِ نابوده بيش چو بشنيد شاه اين سخن سربهسر * به گنجور فرمود بار دگر كه آن تاج با طوق و با گوشوار * كه از تور ماندستمان يادگار يكى تخت ديباى رومى به زر * همان تاج زرّين و تيغ و كمر بياور بدين مرد جنگى سپار * درنگى مكن زود اكنون بيار « 7 » به گردان چنين كرد آنگاه روى « 8 » * كه اى نامداران پيكارجوى « 9 » كنون هركسى درخور زور « 10 » خويش * ببخشيد چيزى « 11 » ز اندازه بيش ببخشيد هركس همىخواسته * همه كار او گشت آراسته چنان شد كه در بزمگه كس نبود * كه با او بهزر دست يارست سود بدين « 12 » گونه مى خورد تا گشت مست * همان جايگه سرش بنهاد پست
--> ( 1 ) . ن : چو برگ خزان خيزد از . ( 2 ) . ن : نمايم به ايشان يكى رستخيز . ( 3 ) . ن : كه درياش از چشم . ( 4 ) . ن : تا . ( 5 ) . ن : به شادى كنون مى خور و شاد باش * ز هر درد و انديشه آزاد باش ( 6 ) . ن : نيايد . ( 7 ) . ن : كه هست از يلان جهان يادگار . ( 8 ) . ن : گفت آنگاه شاه . ( 9 ) . ن : با دستگاه . ( 10 ) . ن : راى ؛ م ، پ : فر . ( 11 ) . ن : چيزيش . ( 12 ) . ن : برين .